|
شاید فاصله امن ترین جا برای افکار دست نخورده ی من بود! چه دور بودی و چه احمقانه نزدیک می دیدمت... یادم هست ٬نگاهت را ندیدم ! اما٬ تمام حرفهایت را کتاب کرده ام ٬ تا روزی برای کودک تنهایی ام بخوانم! نمی دانم اهل کجا بودی و در کدامین زمان یافتمت که حال اینچنین در کرنش بی امان ثانیه ها گمت کردم؟!! هوا گرفته و من هنوز هم لا به لای خاطرات ذهن خط خطی ام پی نشانی از تو می گردم! اما زمین تا عمق خیالم٬ بوی عبور تو را می دهد! ... راستی!! ونوشه من بودم یا او...؟؟!! بغضی می کنم به سنگینی هبوط فرشته ای گناهکار بر خاک! ونوشه
احساس می کنم روی ۲ واژه معلق می زنم٬ تکرار و سکوت! باید از تکرار خوابهای صامت برگردم به آغاز ! آنجایی که حس زایش دوباره را احساس می کنی. دیگر دلم اینجا جا نمی گیرد راست می گویم! خیالم جایی دور از اینجا و لبخند کودکی که زاده ی مرداد است و شوقی عجیب که تکامل حس یک بوسه است! زلال می شوم در نگاه پاک کودک خواهرم! اگر شاعر بودم٬ دعوتت می کردم به یک ترانه ی نو رسیده ! ولی حالا به رسم قدیم٬ می خواهم به یک فنجان چای داغ دعوتت کنم! آخر من امروز خاله شده ام!!! ونوشه
رسوایی دل بهانه ای بیش نبود تو خود می دانی که سهم من از تو ٬ شاید تمام شبهای بی ستاره ای بود که در آن انتظار آمدنت را تنها با ماه خلوت می کردم!! در باور تلخ با تو بودنم تنها یک تکرار٬ در عمق تاریکی ام می درخشید: سکوت و تنها سکوت!! و این تمام تکرار تمام سالهای اعتماد من بود... و حالا اندیشه ی من٬ خنده های تلخ دخترکی ست که هر نفسش رویای گلی را تازه می کند و به خاک می نشاند تندیس ارغوانی تمام سالهای اعتماد را ! نگاه معصومی که روشنایی را می جوید و در تبی سوزان به این می اندیشد که هر غروب را باور طلوعی دوباره است! "مثل حس خوب دوست داشتن دوباره" "ونوشه"
تاریکی شب را به دل می سپارم و می روم! با تاریکی آدمها چه کنم...؟!
چه دلخراش گریسته ام عمری دلخوشیم را! ساده بگویم تمام خنده هایم طعم گریه می دهد... نمی دانم گوش زمانه کر است یا فریادهای من بی صدا شده اند؟؟!! "ونوشه"
گلوی زمان می گیرد در سرزمینی که من هستم! بغض شکوه هایم می ترکد و کاری از دست هیچ کس بر نمی آید! تکیه می کنم بر سپیدار بلندی که نور لانه دارد قد می کشد دست خواهش معصومانه ام تکلیف معلوم است!! سپیدار بلند و دست نیاز من کوتاه... هنوز یک آسمان تا رسیدن را است بغض هایم را به گوشه ی روسریم گره می زنم و آهسته دور می شوم...!! "ونوشه"
گاه آنقدر پیر می شوم که اردیبهشت را از یاد می برم! با من سخن از عشق نگو! چرا که من٬ ایمان به سادگی را در خوابهای کودکانه ام از دست داده ام! دیگر از من حرفی نمی شنوی ٬ من از باز خوانی این خوابها خسته ام ... عبور می کنم از مرز هر چه دیوار٬ تا بیابم فصل آغازم را اردیبهشت... با من سخن از عشق نگو! "ونوشه"
می وزد عطر یاس در نگاه عاشق تو! من، به سادگی نگاه تو می آویزم، تمام فراموشی و خاموشیم را... در بی ملالی و پاکی بی اختیار عشق تو را چراغ راهم می کنم! و تو آن آیه ی پاکی که با تلاوت نامت می تراود مهتاب می رسد دست به گلبرگ زمان!! "ونوشه"
|
About![]()
من معنی همان ترانه های دخترانه ی خودم را می خواهم
Home
|