تبليغاتX
هزارو یک شب با من باش...

هزارو یک شب با من باش...

می خوام اینجا با تو باشم/ زیر بارونا دوباره/ ولی افسوس نه تو هستی / نه دیگه بارون می باره..

 

 

نگاهم کرد٬ نگاهش کردم

به رویم خندید٬ نمی دانم چرا به رویش نخندیدم!!

 دلم برای سادگی اش سوخت !

چشمانم به جاده بود و انگار تنها چیزی که دیده می شد خط  خالی خاطره بود

...

تو را از یاد نمی برم٬

تو در میان خاطراتم نشستی و من٬

تو را در لحظه گم کردم !

تو را در فصل زایشم گم کردم،

تو را لابه لای شعر هایم گم کردم

...

شعرهایم  برای تو نبود!

اما خط به خطشان را از تو گرفته ام٬

تو٬ تنها بهانه ای بودی برای دل خستگی هایم٬

انگیزه ای برای گلایه هایم٬

 و ردپایی میان لحظاتم٬

چتری برای روز های بارانی ام...

 تو٬ تنها تو بودی!

...

نه! گریه نمی کنم٬

تنها صدایت را لابه لای خاطرات ذهن خسته ام جستجو میکنم

و به خالی نگاهت می اندیشم 

و اینکه چطور تمامی من شدی و

 امروز که باران می بارد٬ بی چتر مانده ام...؟!

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت0:51توسط ونوشه | |

 

کفشهای غیرتت را به پا کرده ای

و احساس گمشده ات را به رخ کدامین نگاه ساده ام می کشی؟

آن زمان که حرفهای نگفته ات را بر سینه ی سکوت می کوبیدی٬

در اندیشه ی کدام خواب زمانه بودی؟

تو این خواب را بهم نریختی٬

تنها نشانی مرا در خالی این شهر زمزمه کردی!

 به یاد نمی آورم!

به گمانم اگر هنوز هم باران می بارید ٬

صدایت لابه لای تپش قطره ها گم می شد

و تو هم چنان حرف برای گفتن داشتی!

هیاهوی باد در بی قراری چشمان من گم می شد٬

و من حتی لحظه ای ٬هراس نگاه تو را به یاد نمی آورم!

تنها جمله ای شبیه یک شهاب از دریچه ی چشمانت گذشت :

"عشق تابستان در زمستان فنا خواهد شد!"

...

واینک در امتداد این سکوت نشسته ام وهیچ به یاد نمی آورم...

 "ونوشه"

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت0:20توسط ونوشه | |

 

در مملکت خیالم ٬ سکوت  احمقانه ترین مبارزه  بود...

دستهایی که همیشه باز و

چشمهایی که انگار سالها٬ تنها آشنایشان باران بود!

غرق در شکوه کلامت بودم و

اندوه تمام درختان بی برگ با من غریبه!

از حال هیچ ساعت آسمان خبر نداشتم ٬

تنها دغدغه ام  بوسه ای برای کامل کردن آفتاب بود...!

و حال٬

تنها دلخوشی ام پاک کردن یک جفت آینه و شمعدان است

که انگار سالها هم آغوش خاک بوده اند...

با اینکه هیچ چیزم به هیچ چیزم نمی آید٬

اما هنوز بی خطر مانده ام!

 پس ملامتم نکن٬

که ملامت تو بر اندوه کلام من می افزاید!

کاری اگر نداری ...برو!

 "ونوشه"

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت0:36توسط ونوشه | |

  رویا هایم را ارزانیه باد می کنم٬

که دیگر آنها هم به من دروغ می گویند!!

 

پ.ن:

راستی تو اولاد کدام رویا بودی؟!؟!

*ونوشه*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت17:25توسط ونوشه | |

 

فرقی نمی کند!

هر که باشی ٬ تسلیم نگاه علاقه که شدی همه چیز تمام می شود!

تو می مانی و دلتنگی و پنجره ای که رو به حیاط  خلوت خاطرات باز است٬

تو می مانی و حسی پنهان که زادگاهش همان نیم نگاه های بی قرار است!

تو می مانی و هجوم ثانیه هایی که تنها٬ نبودن را به رخت می کشند٬

و گاهی از روی دلسوزی  لحظات بودن گذشته را  یاد آوری می کنند

فرقی نمی کند با کی و تا کجا ؟!!

تمام  که شدی٬

تنها تو می مانی و سکوت٬

 سکوتی که پر از هیچ کس است!!

"ونوشه"

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت14:40توسط ونوشه | |

 

گاهی به جبر زمانه دلم پیر می شود٬

از این جهان پر از نقش٬ سیر می شود!

چندیست از نگاه های تو من می فهمم٬

راست می گفت "قیصر":

 " که چقدر زود دیر می شود...!"

*ونوشه*

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت5:2توسط ونوشه | |

 

منم مثل یقیه سادات ها  یه جایی تو غدیر واسه خودم پیدا کردم!

شاید  هم خدا خیلی دوستم داره!!

"هنوز تا درک حقیقت یک دنیا راه دارم"

عیدی من از راه دور تنها یک شاخه گل است که  با مهربانی در گلدان دلتان می نشانم! 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت0:56توسط ونوشه |

 

تولد یک سالگی ام مبارک

...

انگار همین دیروز بود!

چه ساده می نوشتم تمامی خودم را ٬

گله از روزگار داشتم و یک دل حرف نگفته برای آنها که هیچ وقت نشنیدند!!

دقایق از آن من بود و افکاری که هیچ گاه رنگ سیاهی به خود نگرفت!

 *  یک سال گذشت و من تنها نبودم! *

"شعر های نو گفته ام" پلی بود بین "تنهایی دو عاشق"!

گاه  "ذهن من" پر از" افسانه های تلخ"  می شد و

"اندیشه های خنکم" تنها  با" ترانه ی هستی" رنگ عشق به خود می گرفت

روز های "مستی" ام را با " نگاهی به اشاره ها و پلک دنیایی" گذراندم

و "فکرهای چوبی ام" پاسخی برای تمام  "دل کوبه هایم" بود!

و اینک با نگاهی "همیشگی" به "ترنم" بهاری٬

اوج دلدادگی ام را تجربه می کنم!!

*ونوشه*

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت23:45توسط ونوشه | |

 

تنها تفاوت ما عشق بود و عشق!

میان  شیرین ترین رویاهای روزگار٬

سهم من از تو سفر بود و تنها سوغاتی ات ٬

علامت سوالی بر سقف در به دری ام!

نگاهت مرثیه ای بود برای تمام شعر های من

و شب نشین تنهایی و همپیاله ی مستی ام!

واژه هایم در سکوت تو به حراج می رفت

و بلاغت کلامم در در اندیشه ی تو گم می شد!

من خواب خاطره را در رویای تو پیدا کردم

و امیدواردر کوچه های خلوت صبح٬

غیبتهای پر سئوال تو را به سادگی نگاه یک کولی بخشیدم!

...

حال٬ چگونه باور کنم عبور ساده ام از نبض نگاهت را؟؟!

*ونوشه*

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت22:9توسط ونوشه | |

 

چیزی  برای گفتن ندارم!

عبور میکنم از مرز هر چه که بوی تردید با خود دارد٬

 لحظاتم را با دیگری قسمت می کنم

 و در دل٬ به تمام نگاه های خالی تو می خندم!

...

این روز ها احساس می کنم

"از تو که می گذرم انگارسبکترم!"

ونوشه

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت13:35توسط ونوشه | |

 

تنها شبی تو را در خواب دیدم و دیگر هیچ!

ماه بی صدا ترین لالایی من بود و

پریشانی تنها دزد افکار دست نخورده ام!

نمی دانم چه کسی خواب مرا با خود برد و

عشق را همسایه ی اندیشه ی من کرد؟؟!

پر می شوم از عطر بوسه های نسیم

و غرق در خیسی نگاه باران!

...

یک نفر انگار مرا دزدانه می کاود!!

از پشت خواب خاطره نگاه می کنم٬

کوچه تا عمق نگاهم خالیست...

"ونوشه"

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت7:40توسط ونوشه | |

 

 می خواهم تمام مهر را از تو بنویسم و

ترانه ی هستی را در موج گیسوان بلند تابیده شده ات بخوانم!

 دوست دارم به پاکی نگاه تو بیاویزم تمامی خاطرات سبزم را

و معنای دوست داشتن را در سادگی کلامت هیجی کنم!

قسم به دم آشنائیمان!!!

که ترسم  تنها از غمگینی نگاه مهربان و لزش صدای عاشقت است نازنین٬

چرا که ٬ سهم من از تو تنها صدا بود و

شعر های کوتاه و نا تمام!!

تمام پائیز را به تو فکر می کنم٬

به قلبت که هنوز پاک است

و شعر هایت که هیچ گاه تمام نمی شوند!

آه بیتا!

چقدر دلم برای شعرهایت تنگ شده!

می خواهم بنویسی٬

حرف بزنی٬

و منتظر باشی تا نسیم٬

کلامت را با خود تا آسمان یکرنگی بالا ببرد!

 می خواهم در فصل طلایی آمدنت٬ تو را به شعر هایم گره بزنم و

تمامی دردهایت را به دار بیاویزم

و امید را که تنها دارایی ام از زندگی است به تو هدیه کنم!

چرا که پس از این همه سیاهی

خورشید همچنان می تابد....!

"ونوشه"

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت19:6توسط ونوشه | |

 

نبودنم را به لطافت کلام و مهربانی نگاهت ببخش گلم!

دیر آمدم ٬ می دانم!!

این بار بهانه ام تمامی زندگی ام بود!

تمام کردن فاصله و دریدن پرده های علاقه را می گویم

درست یا غلطش را نمی دانم٬

ولی دیگر به خاطر یک سئوال ساده بیدار نمی مانم!

تقسیم می کنم هر آنچه را که از یک نگاه ساده دریافت می کنم و

ملامت قلبم را به دست باد می سپارم

و خود را٬ به سرنوشتی که باآن گره خورده ام...

هنوز تا وارد شدن به حریم سبز علاقه هزار قدم راه نرفته دارم!

"ونوشه"

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت0:37توسط ونوشه | |

 
 باید دوست بدارم،

باید بی بهانه تو را دوست بدارم!!

گم شدم لا به لای حریم علاقه و احساس

و چهار سوی لیاقت را دزدانه می کاوم!

تازه می فهمم  اصلا نمی دانم از کدامین راه

به رویای سبز  باران می رسم؟!

سالهاست به خاطر یک سئوال ساده بیدار مانده ام!

دیگر حرفی نیست!

من تو را، بارن را ، این و آن را ،

دوست می دارم!

می خواهم به معنی تمام ترانه های خودم برسم!

من تو را دوست می دارم!

"ونوشه"

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت23:24توسط ونوشه | |

تو می روی و من،

برای رفتنت دنبال هیچ بهانه ای نمی گردم!

تنها، تو را به رخ تمام داشته هایم می کشم...

"ونوشه"

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت17:50توسط ونوشه | |